تبلیغات
کوچه های خیالی - کوچه خیال...
کوچه های خیالی





نمی دانم در این کوچه های خیال
که وهم به سراغم آمده
سرنوشت از حرکت می ماند؟
می ماند برای من
که مرابا همه درد و رنج
با خود به قله عشق برساند
نمی دانم ولی گویا
خاک با من سخن می گوید
که بیا کنار من با هم استراحتی کنیم و برویم
من هنوز عسل عشق را نچشیدم
فقط آن را بو کشیدم
گویا هیچ کس نمی خواهد من بمانم
زنبور که نگهبان گل است
مرا با نیش می راند
می خواهم بجنگم
می توانم؟
می جنگم با سرنوشت
به خاطر تو ...
آنقدر می جنگم که در زیر پای سرنوشت خرد شوم
ولی اثری بماند ماندگار
اگر گوشه چشمی به من نشان دهی
آسمان را در هم می پیچم
آب دریا را می خشکانم
با تمام توانم فریاد می زنم
دوستت دارم
ولی تو بگو
تو بگو با صدای دلنشینت
می مانی به پای من!


نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1391 ساعت 03:00 ب.ظ توسط بهاره نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت