تبلیغات
کوچه های خیالی - "جدایی..."
کوچه های خیالی

 

 

 

بعدازتولحظه ها مردند...

نسیمهای بهاری رفتند وبادهای خزان درگوشم طنین اندازشد...

"مهربان"

برف درپشت پنجره بودوسردی دروجودمن...

لبهای ترکیده ام حتی نای حرف زدن هم نداشتند...

تمام وجودم باسردی وسرماانس گرفته اند...

بعدازتولحظه ها مردند...

بعدازتو پلهای زندگیم شکست نمی دانم شاید تقدیر این بود...

ولی می دانستم بایدازکلبه پرمهرت کوچ کنم لذا دیگرجایی برای من نبود...

آرام آرام در چوبی کلبه را باهمان صدای دلنشینش باز می کنم...

اشکهای حلقه بسته درچشمانم...

بغض های درگلوخفته ام... می دانم دیگربرایت بی معنی است...

ناخواسته گامهایم شروع به حرکت می کنند...

چشمهایم بدو تبعیت از من برمی گردانند ونگاهی نافذ بر پیکره ی این کلبه دارد...

کلبه ای که یک عمر خانه ی امیدمن بود... ولی حیف پر پروازمان شکست...

امیدها رنگ باخت ودرخت تنومند عشق واحساسمان شروع کرد به برگ ریزان...

نمی خواستم برگ پاییز باشم وافتاده ازچشم باغبان...

ولی گویاپزواک فریاد دلم انعکاس برخلاف آرزوهای دلم رقم زد...

واقعا نمی خواستم دنیای بلورین عشقت را

در هم بشکنم ولی مهربان راه من و تو جداست...

پس همسفروهمسفره شدن حتی دوست داشتن تاحد مرگ بی معنی است...

با تمام نامتمایلاتت باتمامکج اندیشی هایت باز...

   دوستت دارم ...

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1391 ساعت 12:17 ق.ظ توسط بهاره نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت